دکتر مسعود انصاری به من گفت که این جوان از علاقمندان کتاب های وی می باشد و دو بار در رستوران با این خانم و آن مرد جوان شام خورده است البته دکتر انصاری نمی دانست منظور من از این تحقیق چه می باشد.

به گزارش روزنه رهایی : این ماجرا را برای نخستین بار اعلام می کنم. در سال ۲۰۰۴ میلادی یعنی چهارده سال پیش آگاه شدم که فرقه رجوی به وسیله یک زن جوان از اعضای سازمان مجاهدین ، با مسئول کامپیوتر دفتر و خانه آقای رضا پهلوی که یک جوان ایرانی بود رابطه جنسی بر قرار کرده و از همه اتفاقات دفتر و خانه رضا پهلوی با خبر می شود.
برای بررسی و گرد آوری مدارک با هزینه شخصی خود به آلمان سفر کردم، آن خانم حدود چهل ساله لاغراندام، نسبتاً زیبا در شهر آخن در آلمان زندگی می کرد . وی دو فرزند خردسال داشت و مانند همه زنان فرقه رجوی وادار به طلاق اجباری شده بود. 
توانستم عکسی از آن خانم بدست آورم و همچنین نحوه آشنایی و ارتباط آن خانم با مرد جوان حدود سی و دو ساله ای که در دفتر رضا پهلوی مسئول کار های کامپیوتری وی بود و گاهی هم به خانم یاسمین، همسر رضا پهلوی کامپیوتر آموزش می داد پی بردم و عکسی هم از آن مرد جوان بدست آوردم.
این خانم به هزینه فرقه رجوی، چند بار به واشنگتن سفر کرده و در خانه این مرد جوان اقامت کرده بود. 
شخصی به نام دکتر مسعود انصاری مقیم واشنگتن ، نویسنده کتاب های روشنگری در زمینه اسلام تاًیید کرد که این خانم را از نزدیک دیده است.
دکتر مسعود انصاری به من گفت که این جوان از علاقمندان کتاب های وی می باشد و دو بار در رستوران با این خانم و آن مرد جوان شام خورده است البته دکتر انصاری نمی دانست منظور من از این تحقیق چه می باشد.
دکتر انصاری پیش از انقلاب در دانشکده پلیس، حقوق قضایی درس می داد. برخی فکر می کردند که وی افسر پلیس می باشد در صورتیکه افسر نبود ولی سال ها در دانشگاه پلیس سمت استادی داشت. 
در همان زمان متوجه شدم که اسنادی از دفتر رضا پهلوی کپی شده و در اختیار فرقه مجاهدین قرار گرفته است و فرقه در جریان امور دفتر و خانه رضا پهلوی قرار دارد.
من به دفتر رضا پهلوی تلفن کردم و با سرهنگ احمد اویسی که از دیر باز آجودان نظامی رضا پهلوی بود گفتگو کردم. هنگامی که من در گارد شاهنشاهی خدمت می کردم ، اویسی از افسران گارد بود و او را می شناختم او چند سال از من ارشد تر بود. 
به سرهنگ اویسی جریان توطئه و نفوذ فرقه رجوی را گفتم و از او خواستم هر چه زودتر رضا پهلوی را آگاه کند و ضمن انتقاد از اعمال آقای رضا پهلوی گفتم؛ من صرفاً دلم به حال این جوان می سوزد و وظیفه وجدانی خود دانستم که شما را آگاه کنم.
اویسی با مدارک مستندی که از سوی من ارائه شد گفت که در زمینه درز اطلاعات از دفتر دچار مشکل شده اند و این اطلاعات ارائه شده از سوی من مشکل را حل کرد.
یک افسر پاکدامن و ورزشکار پلیس که درجه سرهنگی داشت و از دوستان پدر من بود و سمت استادی ورزش مرا در دانشکده افسری ارتش به عهده داشت ، در آن زمان در واشنگتن زندگی می کرد و مدتی در استخدام اف-بی-آی بود.
این افسر تصادفاً مسلم اسکندر فیلابی کشتی گیر عضو فرقه را می بیند و فیلابی ساده لوحانه به او می گوید شنیدم رئیس دفتر شاهزاده تان استعفاء کرده است و کپی نامه ای را به او نشان می دهد. 
سرهنگ پلیس بی درنگ با اویسی تماس می گیرد و از او توضیح می خواهد. سپس رضا پهلوی از سرهنگ می خواهد تحقیقاتی انجام دهد ولی ماجرای اطلاعاتی را که من به سرهنگ احمد اویسی داده بودم با گو نمی کند.
پس از چند روز سرهنگ پلیس نام سه نفر را که به آنان مشکوک بوده است به رضا پهلوی می دهد و اف- بی- آی را هم در جریان می گذارد. در میان این نام ها، نام مظنون اصلی که من قبلاً در مورد وی و رابطه اش با زنی از فرقه رجوی دفتر رضا پهلوی را آگاه کرده بودم دیده می شد. 
خوب به این ترتیب مسئله حل شد و خطر از بیخ گوش آقای رضا پهلوی دور شد.
حالا به طرفداران خشک و خالی! و چاپلوسان آقای رضا پهلوی می گویم، اگر من انتقاد می کنم حق دارم.

صفحه فیسبوک فرامرز دادرس – ۲۱ ژانویه ۲۰۱۸ – کانون آوا