با حیرت به دهانم چشم دوخته بود. از جوانیم گفتم که برباد رفت و این که از ابتدایی ترین حقوق انسانی و اجتماعی محروم بودیم و این که حسرت دنیای آزاد و زندگی و شنیدن صدای گریه یا خنده یک بچه سالها توی دلمان بود.

به گزارش روزنه رهایی : هواپیما آرام آرام اوج می گرفت و من از پنجره کوچک هواپیما مناظر و خانه های ویلایی اطراف فرودگاه را می دیدم که دورتر و دورتر می شدند. انگلیس و چشم اندازهای آن را هیچ وقت از بالا ندیده بودم. خانه هایی کوچک در میان جنگلهای انبوه و مزارع سرسبز جلوه زیبایی داشت. شوق دیدار دوستان و کمی دلهره پرواز درهم آمیخته بود و حال و هوایی خاص داشتم. یادم هست اولین بار که با هواپیما پرواز کردم فضایی کاملا متفاوت داشتم. نزدیک هشت سال پیش بود. بعد از خروجم از تیف و عراق به ترکیه آمدم و بعد به یونان و از آنجا اولین بار پرواز کردم. یادم هست لحظه پرواز بغض کرده بودم و حال و هوایی خاص داشتم. شادی و شعف رها شدن از یک طرف و هراس و دلهره از آینده از طرف دیگر درهم آمیخته بود. با خودم می گفتم یعنی همه چیز تمام شد؟ آن همه سالهای درد و فشار و تنهایی تمام شد؟ کار و کار اجباری و بیخوابی و فشار روانی اشرف تمام شد؟؟ سرکوب و تحقیر و توهین، بیابانهای عراق و خاک رس و گرما و مانور و حمرین (منطقه زمین مانور، سحرایی خشک و بی آب و علف در عراق – ایران اینترلینک) تمام شد؟

هر چند آن روز باز تنها بودم و کسی بدرقه ام نکرد و هیچ کجا هیچ کس منتظرم رسیدنم نبود و نمیدانستم کجا میروم و هر چند حس میکردم خودم را دارم تحمیل میکنم به دنیای آزاد، مثل یک میهمان ناخوانده، ولی یک چیز را یقین داشتم و آن هم این بود که از جهنم اشرف و عراق نجات پیدا کرده ام و هر چه پیش بیاید از آن بد تر نخواهد بود. این حس من بود در آن لحظات. اما این بار داستان دیگری است. می رفتم که دو دوست بسیار قدیمیم را ببینم. امروز من به جایی تعلق دارم و صاحب خانه ای هستم.

زنی انگلیسی میان سال کنار دستم نشسته بود. سر صحبت را با او باز کردم. چند سال پیش در یک تعطیلات با یک جوان ترک آشنا میشود و حالا هر دو ماه یک بار برای دیدنش میرود. عکس جوانی را در موبایش نشانم داد و گفت: این عکس همان جوان است و بعد با خنده ای گفت یک کلمه انگلیسی بلد نیست و با دست و اشاره با هم حرف می زنیم. گفتم چه جوان خوش تیپ و خوش شانسی است. بعد با خنده گفتم: معلوم است عاشق شدی. با سر اشاره کرد و گفت: آره… خیلی…. بعد از من پرسید که کجایی هستم و کجا می روم. من هم از خودم گفتم و دوستانم که از فرقه بیرون آمده اند بعد از ۲۶ سال و از سالهای درد و فراق و زندگی در تشکیلات و جهنم عراق گفتم.

با حیرت به دهانم چشم دوخته بود. از جوانیم گفتم که برباد رفت و این که از ابتدایی ترین حقوق انسانی و اجتماعی محروم بودیم و این که حسرت دنیای آزاد و زندگی و شنیدن صدای گریه یا خنده یک بچه سالها توی دلمان بود. غمی عمیق توی چشمنش نشست و گفت: این همه سال چطور توانستید زنده بمانید؟ گفتم: شاید باور نکنی ولی تنها رویای دنیای آزاد ما را تمام آن سالها زنده نگهداشت. گفت: واقعا خیلی خوشحالم که حالا در جایی امن و آزاد هستید. تشکر کردم و بعد از لحظاتی سکوت هر دو به خواب رفتیم…

بعد از یک توقف کوتاه در استانبول وارد آلبانی شدیم و هواپیما در فرودگاه تیرانا به زمین نشست. کشوری اروپایی ولی فقیر که جزو اتحادیه اروپا نیست و هنوز پذیرفته نشده است. جلوی درب خروجی تعدادی ایستاده بودند و یکی از آنها به من نزدیک شد و آهسته گفت: تاکسی؟ گفتم تاکسی میخواهم ولی شما چرا آهسته حرف میزنید؟ نفهمید وبا دست به فرمان اشاره کرد و دوباره گفت تاکسی؟

حس کردم وارد کشوری شده ام که کار غیرقانونی رواج دارد و فهمیدم که این راننده ها غیرقانونی مسافرکشی می کنند و تاکسی نیستند. به دوستانم زنگ زدم. هر دو جواب دادند. با هیجان و شوق و نفس نفس زنان که معلوم بود دارند تند راه می روند گفتند: بیا اسکندربیگ ما آنجا هستیم. به تاکسی بگو اسکندربیگ. گفتم باشد دارم می آیم … بعد از نیم ساعتی تاکسی مرا اسکندر بیگ که گویا مرکز شهر بود پیاده کرد.

در نگاه اول شهر زیبایی بنظر می رسید. موزه در یک طرف میدان و روبرویم سالن بزرگ اپرا که تماما چراغانی شده بود. سعدالله زنگ زد و گفت: کجا هستی؟ گفتم: درست زیر آن مجسمه اسب سوار و بلافاصله با خنده گفتم: البته نه زیر اسب سوار، کنار اسب سوار. که هر دو پشت تلفن زدیم زیر خنده …

سعدالله گفت: همانجا بمان داریم می آییم … احساس هیجان و شوق عجیبی داشتم. از وقتی خودم را شناخته ام این دو دوست نازنین را هم شناخته ام. توی روستا با هم بزرگ شده ایم و خاطره های شیرین فراوان از گذشته ها با هم داریم … چندین بار با بهمن حرف زده بودم و دلهره عجیبی داشت و نگران بود از اوضاع بیرون. اوضاعی که برای آنها ساخته بودند. می گفت آنهایی که بیرون آمده اند توی خیابان می خوابند و توضیح دادم که بله آن اوایل همینطور بود ولی حالا هیچ کس توی خیابان نیست و این دروغ سازمان هست برای ترساندند شما از بیرون. دقیقا مثل دروغی که در مورد فضای تیف می گفت و نفرات را از جدا شدن می ترساند. با سعد الله هم یکبار کوتاه صحبت کردم ولی حالا کاملا متفاوت است. حالا میتونیم در دنیای آزاد همدیگر را در آغوش بکشیم.

یکباره دو نفر را دیدم که از دور می آیند. راه رفتن بهمن را میشناختم و آنها هم مرا دیدند. به سمت هم دویدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و بوسیدیم … سرها، دستها، گونه ها … بعد از سالها گویی دوباره همدیگر را پیدا کرده ایم. هر چند سیزده سالی است که من جدا شده ام ولی در واقع نزدیک به بیست و شش سال هست که ما همدیگر را ندیده ایم. از روزی که وارد اشرف شدیم ما دیگر با هم نبودیم و همیدگر را گم کردیم. در سازمان آدمها همدیگر را تماشا می کنند ولی نمی بینند. عاطفه ها و رابطه ها کشته شده اند. با بهمن کمی بیشتر بودم ولی سعدالله را در اشرف سال به سال هم نمیدیدم و اگر هم در مراسمی می دیدم با هم خیلی غریبه و بیگانه بودیم. حال و هوای دوستی را در ما کشته بودند. نمیدانستیم در چه رابطه ای با هم حرف بزنیم. چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم

چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن؟ وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم؟  ولی حالا در دنیایی کاملا متفاوت و زنده ای بودیم که میتوانستیم از ته دل بخندیم و فریاد بزنیم و شادی کنیم و همدیگر را در آغوش بگیریم و یا حتی اگر خواستیم بغض کنیم و در تاریکی میدان اشکهایمان را پاک کنیم. لحظه ای بسیار نادر و عجیب بود.

از آن شبی که با هم از مرز و میدان مین گذشتیم بیست و شش سال میگذرد. کمی پیر شده ایم. کمی موهایمان ریخته یا سفید شده. ولی مهم نیست، مهم دلهایمان است که هنوز زنده هستند. مهم این است که از آن جهنم و کابوس تشکیلات رجوی نجات پیدا کردیم. مهم این است که خودمان را و همدیگر را دوباره پیدا کرده ایم. بعد از آن همه سال دوری و داغ و ….

بعد از شور اولیه گفتم: واقعا شما چرا اینقدر دیر کردید؟ همان سال که من رفتم تیف باید می آمدید. بهمن گفت: همان شب رفتم آسایشگاه و دیدم تختت خالی است. دلم گرفت. از مهناز پرسیدم. اول میگفت رفته قرارگاه دیگر… بعد فهمیدم رفتی و از “علیرضا امام جمعه” که فرمانده ات بود نفرت پیدا کردم. حس میکردم اون چیزی گفته و تو رفته ای…

سعدالله گفت: ما که سالها اصلا خبر نداشتیم که رفته ای … فشار وحشتناکی روی من بود و نمی توانستم تکون بخورم … گفتم: حالا اینجا چرا اینقدر این پا و اون پا می کردید؟ بابا همه رفتند. خود رجوی اول از همه رفت و گم و گور شد. شما دوتا هنوز ول کن نبودید؟

هر سه زدیم زیر خنده. سعدالله گفت: واقعا می خواستیم بیاییم ولی می ترسیدیم… ما را از فضای بیرون ترسانده بودند. اگر می دانستم که این محل گرم هست و خورد و خوراکمان حل است همان سال اول فرار میکردم… بهمن گفت: آره، گفته بودند همه کنار خیابانها هستند و خیلی ها معتاد شده اند ولی من حتی یک نفر جداشده معتاد ندیدم. گفتم: الان بیرون خیلی کمک هست. انجمنهای مختلف، خانواده ها و … ولی حتی کمک هم نباشد از نظر من آدم کنار خیابان گرسنه بخوابد شرف دارد به اون کابوس و سرکوب داخل تشکیلات. حداقل آدم اختیارخودش رو داره کنار خیابان بخوابد یا بنشیند یا بایستد یا … و هر سه باز زدیم زیر خنده و باز گفتم: واقعا همین طور هست. هیچ چیز با آزادی آدم قابل طاق زدن نیست. نفس آزاد کشیدن و زیر خفقان تشکیلات نبودن دنیای دیگه ایست که شما تازه دارید تجربه می کنید.

خلاصه بعد از دقایقی به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و سوار شدیم. خیلی شلوغ بود و جای نشستن نبود. اتوبوس و آدمها کمی بوی آشنایی داشتند برایم. اسکناسهای کهنه و بوی عرق و لباسهای کار. به هتل رسیدیم و غذایی بهمن درست کرد و با هم خوردیم و ساعتها نشستیم و از گذشته ها گفتیم و از اخبار روستا و این که چه بر سرشان گذشته این سالها و چطور دوام آوردند و من هم از خاطرات مسیر رفتن به خارج گفتم و زندان عراق و تیف و دنیای آزاد … آن شب نزدیک سه صبح بود که خوابیدیم و فردا قرار شد کوه برویم. کوه و گوشت و فندک و نمک و میوه و … برداشتیم و راه افتادیم.

با تله کابین تا نزدیکی های قله کوه که مشرف بود به شهر تیرانا بالا رفتیم. داخل تله کابین صفای خاصی داشت. بهمن با اسپیکر کوچکش آهنگ قدیمی “حسن زیرک” گذاشته بود و ما هر سه همخوانی می کردیم و حیران مناظر زیبای بیرون شده بودیم. بهمن با آهنگ گاهی توی تله کابین می رقصید. بعد از تله کابین به جای مناسبی که مشرف بود به شهر تیرانا رفتیم و آتش برپا کردیم. با ترکه های خیس درخت سیخ کباب درست کردیم و همه گوشتها را به سیخ کردیم و روی آتش انداختیم.

سعدالله به یاد گذشته ها زده بود زیر آواز و گاهی من هم همراهیش می کردم. بهمن هم گاهی فیلم می گرفت و گاهی هم برای آتش هیزم جمع می کرد. آهنگها بسیار قدیمی و خاطره انگیز بودند و صدا توی کوه می پیچید و ما را به هیجان آورده بود. بعد از خواندن سعدالله گفت: ای داد … تف به گور پدرت رجوی! که حتی جرات زمزمه کردن هم توی سازمانت نداشتیم. باور کن معادل ۲۵ سال است حسرت یک آواز از ته دل مثل امروز به دلم مانده بود. یاد خاطره ای افتادم… سالها قبل در اشرف آشپزخانه کار می کردم و یک دیگ بزرگ آش را به هم می زدم که ته نگیرد و با خودم خیلی آرام زمزمه می کردم. یادم هست آهنگ فرهاد بود. دیگه دل با کسی نیست … دیگه فریاد رسی نیست … صدای شعله های آتش گاز زیر چندین دیگ چهار طرف آشپزخانه خیلی زیاد بود و برای حرف زدن واقعا باید داد می زدیم تا صدای یکدیگر را بشنویم. راستش صدای داد زدن هم به سختی شنیده می شد چه رسد به زمزمه و فکر نمی کردم اصلا صدایی از گلویم بیرون می آید. برای خودم زمزمه می کردم که یکی از زنان احمق باصطلاح مسئول که نمی شناختمش آمد و گفت: برادر شما دارید آواز می خوانید؟ با تعجب گفتم: چی؟ آواز؟ گفت: آره، یک صدایی شبیه زمزمه می آمد. نخوانید. اینجا خواهرها هستند. و دیگر زمزمه نکردم و تعجب می کردم توی آن همهمه اینها چطور شنیده اند و امروز به تلافی تمام آن زمزمه های فروخورده که توی دهانمان زدند، زده بودیم زیر آواز.

نقطه خوبی قرار گرفته بودیم و صدا انعکاس پیدا می کرد و چند برابر می شد… کباب هم آماده شده بود. نهارمان را خوردیم و بعد سعدالله با خانواده تماس گرفت که شادیمان را با خانواده ها تقسیم کند. همه سلام رساندند و شهر و کباب و کوه و درخت و فضا را به خانواده ها نشان داد و از شادی و آزادی ما لذت بردند.

نزدیک غروب به سمت پایین به راه افتادیم. آن شب هم باز صحبت بود و خاطره و یاد. گاهی خانواده ها زنگ می زدند و احوال پرسی می کردند و از این که می دیدم حمایت می شوند و فراموش نشده اند احساس خوبی داشتم. بهمن خیلی از کسان نزدیکش را روزهای اول نمی توانست به خاطر بیاورد و همه عوض شده بودند. خیلی ها ما نبودیم که به دنیا آمده اند. بچه ها بزرگ شده بودند و بزرگترها پیر و پیرها خیلی ها رفته بودند و ما به سختی آدم ها و چهره ها را به خاطر می آوردیم.

سعدالله می گفت: واقعا من فکر نمی کردم کسی اصلا به فکر ما باشد و من در یاد کسی مانده باشم ولی حالا هر شب حتی فرصت نمی کنم غذایم را بخورم از بس خانواده و دوستان زنگ می زنند و درلگرمی میدهند.

هر چند داغ دیدن عزیزان رفته روی دلهایمان نشست. سعدالله پدر و مادرش را و بهمن پدرش را سالها پیش از دست داده اند ولی عزیزان دیگر با عشق و محبتشان جای خالی رفته ها را به خوبی پر کرده اند و با هم هرگز دیگر احساس تنهایی نمی کنیم. آن شب هم نزدیک ۳ صبح به خواب رفتیم تا فردا و برنامه های بعدی که چشم انتظار ما بودند.


شانزدهم نوامبر ۲۰۱۷ میلادی – سایت ایران اینترلینک