یک لحظه دیدم صدای این زن فرمانده بلند شد من که بالای دیوار بودم وارتفاع آن بالای سه متر بود برگشت با دریدگی به من گفت حواست هست که زنانی که از خیابان رد میشوند تو  را با خود نبرند.

به گزارش روزنه رهایی : یک روز کارم طوری بود که باید بالای دیوار یکی از پایگاه های فرقه به نام رشید کار میکردم حین کار صدایی شنیدم صدای پسر بچه ای بود که در خیابان بازی میکرد ومن که خیلی وقت بود که این لحظه ها را ندیده بودم چون پانزده سال دراسارت بودم مشغول نگاه کردن بازی بچه ها بودم که درخیابان روبرو بود واز بازی بچه ها لذت میبردم که حواسم نبود که مسئول ما که زنی بود پشت سر من وایساده ومن را یواشکی نگاه میکند ومن را زیر نظر داشت.

یک لحظه دیدم صدای این زن فرمانده بلند شد من که بالای دیوار بودم وارتفاع آن بالای سه متر بود برگشت با دریدگی به من گفت حواست هست که زنانی که از خیابان رد میشوند تو  را با خود نبرند. یعنی ذهن من هم مثل این  بودکه انگار قتلی انجام داده بودم. انگار آب سردی روی من ریخته شد. احساس تنفر شدیدی به این مسئول زن کردم وبا خود گفتم خدا چقدر اینها ذهنشان آلوده است. فکر میکنند که ما هر کجا را که نگاه میکنیم؟ به زنهای آلبانی نگاه میکنیم؟

بله من یک عمر که نزدیک به ۲۵ سال در این دستگاه فرقه بودم ولی هنوز نسبت به من بی اعتمادی کامل بود. با خود گفتم گناه من چه هست که حتی نمیتوانم بازی چند بچه را نگاه کنم؟ این همه عمر خود را در این دستگاه تلف کردم. بعد از این موضوع بود که بیشتر از این تشکیلات وفرقه فاصله گرفتم. من کلا با این دستگاه از اولش هم مخالف بودم ولی بعد از این قضیه تنفرم نسبت به این  فرقه بیشتر شد. با خود راه میرفتم وبه خود میگفتم که به چه امیدی به این خراب شده پا گذاشتم. ۲۵ سال سر ما را شیره مالیدند. نمیدانم چرا بعد از این حرکت ذهنم درگیر شد. انگار خدا خواست که این اتفاق بیفتد که من بیشتر فکر کنم. نمیدانم، به خودم میگفتم که خدایا اینها با ما که این کار را میکنند فردا که اصلا امکان ندارد حال یک درصد هم بگوییم به ایران برسند با مردم ایرا ن چکار میکنند؟ بعد فهمیدم که من هم عضو این سازمان هستم واحساس شرمندگی نسبت به مردم ایران کردم که فردا خودم هم باید جوابگو می بودم.

این فرقه ظا هرش خیلی خوب وفریبنده است من که ۲۵ سال عمرم را گذاشتم میگویم هر کسی این فرقه را از بیرون تماشا کند میگوید چه آدمهای نازی وچه آدمهای انقلابی که برای مردم ایران چه کارهایی میکنند وتمام عمر خود را صرف این کار کرده اند ولی خبر از داخل وباطن این فرقه ندارد. باطن وداخلش را من مقداری توضیح میدهم. در داخل فرقه کسی جرات ندارد به بالای خود انتقادی کند وکارهای سنگین مال ما بود وغذاهای خوب برای بالا بود. موبایل خوب برای بالا بود پوشاک خوب برای بالا بود. بالا که میگویم یعنی فرمانده هان بالا. پول در جیب آنها بود در صورتی که ما فقط ۸ دلار در ماه میگرفتیم که میشد سه تا بستنی خرید. ولی میرفتی فروشگاه هایی که فقط میلیونرها ی شهر میرفتند مسئولین هم به آنجا زیاد میرفتند مکان کامپیوتر اینترنت ووو که اگر بخواهم بگویم باید کتابها نوشت. فقط نوکی به باطن زدم.

بعد از این قضیه شب که خوابیده بودم لحظات صبح از ذهنم میگذشت ویکهو مغزم در جایی ایستاد که گفت باید بروی. یک دفعه به خودم گفتم نمیتوانم. من عمرم را در این دستگاه گذاشتم بعد از ۲۵ سال کجا بروم؟ نه پولی، نه امکاناتی، دریک کشور غریب. خیلی از نفرات که با آنها صحبت میکردم مثل من بودند وخیلی از آنها میگفتند که ما پیر شده ایم. اگر سنمان مقداری پایین تر بود لحظه ای در این فرقه آلوده مریم قجر نمیماندیم. نفراتی هم بودند که مثل من ترس داشتند ونفراتی هم بودند که گیر خانواده شان بودند چون یا خواهری داشتند یا مادر یا پدری. ولی خدا را شکر من هیچ کدام از این مشکلات را نداشتم.

فقط ترس داشتم چون فرقه در نشستهای مستمر همش اعلام میکرد که کسی که از اینجابرود یا معتاد میشود یا توسط بانده های مافیایی گیر میفتند یا پولی ندارند واز گرسنگی میمیرند و پول را هم که ما میدهیم. از این به بعد کسانی که بخواهند بروند اول باید یک ماه به قرنطینه بروند بعد هم پولی به آنها تعلق نمیگیرد وکمیساریا هم به کسی کمک نمیکند.

این حرفها بود که ترس را در درون ما آورده بود ولی به خودم آمدم گفتم یا میمیرم یا میروم. آدم یکبار در بیرون میمیرد، ولی ما ۲۵ سال هر روز در این سازمان میمردیم وزنده میشدیم. باور کنید که چه عذاب هایی بود که ما نکشیدیم. الان که بیرون آمدم باور نمیکنم که من توانسته ام ۲۵ سال از این کارها کنم. بله این رامیگفتم که تصمیم گرفتم که فرار کنم این شد که در یک شب که شاید یک ماه پیش میشد موقعی که کسی نبود از این فرقه رها پیدا کردم.  

باور کنید موقعی که بیرون آمدم احساسی داشتم که تازه متولد شده ام. احساس داشتم که خودم هستم. هویت دارم. میتوانم هر کجا که خواستم بروم. کسی مرا دعوا نمیکند. کسی به من توهین نمیکند. شب که فرار کردم توسط بعضی از دوستان که جدا شده بودند کمک کردند که من یکی دو شبی در خانه آنها باشم. این را بگویم که فرقه راست میگفت هر کسی که فرار کند پولی تعلق نمیگیرد. به من که الان یک ماه است بیرون آمده ام پولی نداده اند میگویند که فرار کرده ای. به کسی که فرار میکند پول نمیدهیم. من میگفتم که اگر فرار نمیکردم که شما من را آزاد نمیکردید این چه مزخرفاتی است  که برای خود میبافید؟ بله. ولی با اینکه پولی نمیگیرم دوستانی دارم که به من کمک میکنند. دوستانی دارم که شرافتشان را از دست نداده اند.

ولی باز این را میگویم. از این کاری که کردم هزار بار خدا را شکر میکنم که میگویم در عمرم تنها تصمیمی بود که اشتباه نکردم. اگر الان فرقه به من بگوید بیا هرچه میخواهی به تو میدهیم وهر کاری خواستی انجام بده والله از این تصمیم که گرفتم بر نمیگردم.

بدترین تصمیم زندگی من این بود که به این فرقه آمدم و بهترین تصمیم زندگی من هم این بود که از این فرقه جهنمی فرار کردم. این خاطره لحظه فرار من بود که چطور با دیدن بازی بچه ها وبی احترامی آن زنک فرمانده در ذهنم جرقه زد ولی خاطرات زیادی دارم که انشالله آنها را خواهم نوشت تا مردم خوب کشورم بدانند این فرقه چگونه فرقه ای است. گول این ظاهر را نخورند بهترین شاهد ما نفرات جدا شده هستیم که ۲۵ سال عمر خود رادر این سازمان گذاشتیم که میتوانیم هویت این سازمان جهنمی را به مردم خوب کشورم چه در داخل وچه در خارج برسانم. امیدوارم که از صحبتهای من خسته نشده باشید از همه شما متشکرم .

نفر نجات یافته از فرقه تیرانا آلبانی ، بهمن اعظمی

ایران اینترلینک